X
تبلیغات
آتش خاموش


by : x-themes

خسته ام

امــــا تَحمــــل مـی کُنــم

خُــــدایـــا روزِگـارت با

من و زندگی ام بــد تـــا کـــرد . . .
دوشنبه چهارم فروردین 1393 0:41 |- خودم -|


اون لحظه که گفتی: یکی بهتر از تورو پیدا کردم ، یاد اون روزایی افتادم که

به 100 تا بهتراز تو گفتم من بهترینو دارم

شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 0:12 |- خودم -|



ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ

ﺁﻧﮑﺲ ﻛﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪ،ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﮐﻨﺎﺭﺕ ﻭﺑﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪﺑﻮﺩ ،

ﻭﺁﻧﻜﺲ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ،ﺭﻭﺯﻱ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺑﯿﻬﺎﻳﺖ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻣﯿﺸﻮﺩ .

یکشنبه هفدهم آذر 1392 1:52 |- خودم -|

تقصیرمن نبودتوباپاهای خودت
....ازچشم من افتادی....


شنبه یازدهم آبان 1392 0:52 |- AtI -|


خوشبختی همین در کنار هم بودن هاست

همین دوست داشتن هاست

در آغوش گرفتن هاست

خوشبختی همین لحظه های ماست،

همین ثانیه هاییست که در شتاب زندگی گمشان کرده ایم!!
جمعه بیست و ششم مهر 1392 0:54 |- خودم -|


زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک میکنی و میبریش

خودکشی مرگ قشنگی که به ان دل بستم

دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بی گاه پر از پنجرهای خطرم

به سرم میزند این مرتبه حتما بپرم

میپرم دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست خدایا تو ببخش



دوشنبه چهارم شهریور 1392 23:5 |- خودم -|



من غرورم را به راحتی به دست نیاوردم که هر وقت دلت خواست خوردش کنی ... !

غرور من اگر بشکند با تکه هایش شاهرگ زندگی تو را خواهم زد ...!!!

چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392 0:39 |- AtI -|


یہ وقتآیے ،

یہ جآهایے ،

یہ حرفآیے ،

چنان آتیشتــ میزنہ

کہ دوستـ دارے فریــاد بزنے،

ولیـ نمیتونے !!

دوستــ دارے اشکــ بریزے ،

ولیـ نمیتونے !!

حتے دیگہ نفســ کشیدنمــ براتــ سختــ میشہ !!

تمامــ وجودتــ میشہ بغضے کہ نمیترکہ ...

بہ اینــ میگنــ
"درد بے درمون"

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 23:3 |- AtI -|



جواب یه حـرفـایی ، یه نفس عـمـیـقـه...

بزار تو دلـت بمونه ،

این جوری قشنـگ تـره!

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392 1:46 |- AtI -|


ﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ...!
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ...!
ﭘﺸﺖ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﭼﻪ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ...!
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ...!
ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ.....!
ﺍﯾﻦ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻇﺎﻫﺮ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﻧﺎ ﺁﺭﺍﻡ...!
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ...

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 23:15 |- AtI -|


     میان این همه ندانستن
که هنوز هم نمی دانمشان
می دانم
آغوشت دنیای منست
چه هیاهویی است
نبودنت،
ماه می ماند و من
و آشناترین واژه های ما


دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392 12:41 |- خودم -|


دلــــم بالــکنـــــــے مـــــــے خواهـَــد رو به شَهـــر...


و کَمـــــــے بـاد خنکــــ و تاریکـــــــــــے ...
یکــــ فنجان بــزرگ قـَهوه ...

یک جــُـرعه تــو ...

یکــــ جـُرعـــه من ...

و سـکوتـــــــــے که در آن دو نگـــاه گـــره خـــورده باشَـــد ...

بـــــــے کلام...

میـــــدانــــــــــے...!؟

دلـــَـم یک "من" مـــــــے خواهــد بــَـراے تــو...

و یک "تــو" تـــا ابــَــد بــراے مــَـن ...
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392 12:12 |- خودم -|



روزگار..............

به من آموخت..............

هیچ کس شبیه حرف هایش نیست............

سه شنبه هجدهم تیر 1392 16:50 |- AtI -|


ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ !
ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ...
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛
ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ !!!

یکشنبه شانزدهم تیر 1392 13:35 |- خودم -|


نميدانی
چقدر غروب دلتنگ است
وقتی تو نيستی

نميدانی
چقدر رنج است
هنگامی كه روز
به آخرين نفس
می‌شود خاموش
به درگاه ظلمت
وقتی تو نيستی

و باز نميدانی
در عبور از ازدحام تاريک
چقدر می‌شود سخت
باور شب
بی آغوش تو
دوشنبه سوم تیر 1392 21:30 |- خودم -|


من به تو خندیدم

چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 0:15 |- خودم -|


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 0:3 |- خودم -|


من شیفته ی آن بوسه ی هول هولکی ام
که دیرت شده اما
از خیرش نمی گذری

دلــــم لـک زده برای یک عــاشقانه ی ارام....

که مرا بــنشانی...

و بر روی پاهایـت بگذاری....

گله کنم از همه این کــابوسهایی که چـشم تورا دوردیــده اند!

دلتــنگی را بهانه کنم ...

سـرم را پنــهان کنم درگــودی گـلـویـت...

تـــمام ریــه ام را...

پرکنم از عطــر مردانــــه ات...!!!!

چه بي پروا ....دلم آغوش ممنوعه اي را ميخواهد ....

كه تنها شرعي بودنش را من مي دانم

و دل تو ....

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392 22:3 |- خودم -|


وقتی نخواستت...

آروم بکش کنار..
غم انگیز است اگر تو را نخواهد..
مسخره است اگر نفهمی...
احمقانه است اگر اصرار کنی..!!

یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 3:57 |- خودم -|


***ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود؟***

*** من خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟***


***من که با شم یا نه باشم کار گردون لنگ نیست ***


***من بمیرم یا که بمانم کسی دل تنگ نیست.***

یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 3:44 |- خودم -|



دلتنگی هایم که یکی دوتا نیست...


بخواهی بشماری تا فردا طول می کشد.!

تو که می دانی فردای من و تو

چقدر دیر میاید.

اما دست از من و دلتنگی هایم برندار

میدانی با آنها چه کاخ آرزوها ساخته ام...؟! 


یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 3:32 |- خودم -|

ای همیشگی ترینم ...

تمام فعل های ماضیم را ببر
چه در گذر باشی چه نباشی برای من استمراری خواهی بود... 
و من هر لحظه تو را صرف می کنم ...

یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 2:54 |- خودم -|


روزے مے رسَـد کـِﮧ دَر خیال خُـود

جای خالے ام را حِس کـُـنے

دَر دِلَت با بغض بگـُویے :

" ڪاش اینجآ بود "

اما مَـטּ دیگـَـر

بـﮧ פֿـوآبَت هَم نِمے آیَم!!

سه شنبه هفتم خرداد 1392 2:45 |- AtI -|


هَـميشه بـايد کَسـی باشد

کـــہ مــَعنی سه نقطه ی انتهای

جمله‌هایت را بفهمد

هَـميشه بـآيد کسـی باشد

تا بُغض‌هايت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد

بـآيد کسی باشد

کـــہ وقتي صدایت لرزید بفهمد

کـــہ اگر سکوت کردی، بفهمد...

کسی بـآشد

کـــہ اگر بهانه‌گيـر شدی بفهمد

کسی بـآشد

کـــہ اگر سردرد را بهـآنه آوردی برای رفتـن و نبودن

بفهمد به توجّهش احتيآج داری

بفهمد کـــہ درد داری



کـــہ زندگی درد دارد

بفهمد کـــہ دلت برای چيزهای کوچکش تنگ شده است

بفهمد کـــہ دِلت برای قَدم زدن زيرِ باران...

برای بوسیدنش...



برای يك آغوشِ گَرم تنگ شده است

هميشه بايد کسی باشد

هميشه...

سه شنبه هفتم خرداد 1392 2:30 |- AtI -|


گـلایــــه هـــا عـیـبـــی نـــدارد

کـنــــایـــه هــاســت کــه ویـــران مـــی کنـــد آدمـــی را . . .

سه شنبه هفتم خرداد 1392 2:26 |- AtI -|


گاهی نیاز داری

به یه آغوش بی منت

که تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد
...
که وقتی تو اوج تنهایی هستی

 با چشماش بهت بگه

.....هستم تا ته تهش

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 21:34 |- خودم -|


موقعی که تکیه گاه کسی میشی، نباید پات سـُر بخوره...

نه این که از زمین خوردن خودت بترسی.

نـــــــــــــــــــــــــــــــه...

باید بترسی از این که کسی که به تو تکیه کرده زمین بخوره و بشکنه...

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 21:26 |- خودم -|


با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا

بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی !

خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام …

تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت :

دوستت دارمــ خاص ترین مخـاطب خـاص دنیـا !

جمعه بیستم اردیبهشت 1392 20:48 |- خودم -|


هوا گرفته بود

باران می بارید

کودکی آهسته گفت:

خدایا گریه نکن درست میشه!

جمعه بیستم اردیبهشت 1392 20:40 |- خودم -|




روزی بودنم آرزو میشود که من دیگر نیستم
آن روز جای من خوب است و حال تو خراب . . .
با تشکر از  :FaitHleSs 
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 0:10 |- AtI -|

ϰ-†нêmê§